ضامندار در قلب مقتول بود
پروندهای پر از روایتهای متناقض.
هرکس داستان خودش را از شب حادثه داشت. متهمان مدعی دفاع مشروع بودند و دوستان مقتول از “خصومت شخصی” میگفتند. پرونده از همان ابتدا بوی ابهام میداد، و همین ابهام، جذابترین بخش کار من است؛ جایی که باید میان انبوه روایتهای نیمهدرست، راهی برای کشف حقیقت پیدا کنم. به روایت دوستان مقتول ـ که خود از زورگیران منطقه محسوب میشدند ـ
درگیری از یک مشاجره ساده شروع شد. ماجرا بر سر حیوان خانگی آرش بود. میان او و “مبین” جر و بحثی بالا گرفت و در نهایت، مبین با لحنی تهدیدآمیز گفت: «اگه جرئتش رو داری، شب بیا پارک تا بفهمی چند مرده حلاجی!» شب همان روز، هر دو به پارک رفتند، درگیری بالا گرفت و مبین با ضربه چاقویی که به گفته شاهدان توسط آرش وارد شد، جان داد
اما روایت دوم، تصویری دیگر داشت. به گفته همسر و دوستان آرش، آن شب، جمعی کوچک برای پیادهروی به پارک رفته بودند که مبین، مست و بیتعادل، سر رسید. چاقوی ضامندارش را زیر گلوی آرش گذاشت، دست همسر او را گرفت و با لحن توهینآمیزی گفت: «امشب این خانم خوشگله برای منه!» در آن لحظه، یکی از دوستان آرش به او لگد زد، مبین به زمین افتاد، اما درگیری از کنترل خارج شد. دوستان مبین ـ که از چهرههای خطرناک محل بودند ـ وارد صحنه شدند. در میان آشوب و تاریکی، مبین دوباره به سمت دو زن حاضر در صحنه حمله کرد و آرش که از زمین چاقوی او را برداشته بود، یک ضربه به شکم او زد؛ ضربهای که به قیمت جان مبین تمام شد. پزشکی قانونی علت مرگ را “شوک ناشی از خونریزی بر اثر اصابت چاقو از سمت راست پایین بدن” اعلام کرد.
تناقضها در پرونده به قدری زیاد بود که هر روایت، به تنهایی میتوانست باورپذیر جلوه کند. تصمیم گرفتم شخصاً وارد میدان شوم. پرونده، نظریه پزشکی قانونی و اظهارات شهود را خطبهخط مرور کردم. زاویه ورود چاقو، تصاویر ویدئویی و حتی قد و قامت طرفین را با دقت بررسی کردم. نتیجه روشن بود: روایت شاهدان مقتول با واقعیت پزشکی نمیخواند. ضربه از زاویهای وارد شده بود که نشان میداد آرش در حالت تدافعی بوده، نه مهاجم. اما هنوز مدرک قطعی نداشتم.
به محل حادثه رفتم؛ گوشهای تاریک از پارکی قدیمی. با چراغقوه هر وجب زمین را بررسی میکردم تا شاید نشانهای از حقیقت پیدا شود. در میان شاخهها، انعکاس نوری بر دیوار خانهای نظرم را جلب کرد. نزدیک شدم. شیء براق، دوربین مداربستهای بود که تا آن لحظه کسی متوجهش نشده بود. صبح روز بعد به همان خانه رفتم. پیرزنی سالخورده در را باز کرد. ماجرا را برایش گفتم، گفت: «پسرهایم گاهی به دیدنم میآیند، از دوربین و این چیزها سر درنمیآورم.» با فرزندانش تماس گرفتم تا سرانجام پسر کوچکتر، فیلم را در اختیارم گذاشت. وقتی تصاویر را دیدم، مطمئن شدم دفاع مشروع قابل اثبات است.
در جلسه دادگاه، ابتدا بر تناقضهای پزشکی و شهادتهای مغایر تمرکز کردم. وقتی شهود شروع به انکار اظهارات خود کردند، زمان مناسبی بود برای نمایش فیلم. تصویرها همهچیز را روشن کرد. دادگاه پس از بررسی کامل ادله، دفاع مشروع را پذیرفت و حکم را به نفع موکلم صادر کرد. آن روز دوباره یادم آمد چرا عاشق این کارم؛ چون گاهی در میان انبوهی از روایتهای تار و روشن، وکیل تنها کسی است که میتواند عدالت را پیدا کند.
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر میدهد!